تبليغاتX
مترسک خ و د ا ت و م ن


سلام

 

دلمان گرفته بود و بی مخاطب خواستیم بنویسیم خون دماغ شدیم خواستیم بگیم دوستون داریم که با دماغ خونی هنوز هم

 

مخاطب نداریم فلذا برای آبجی مان مینویسیم وقتی که هیچ آدرسی ازش نداریم

گفتنی زیاده برا همه اما وقت کم به علت غربتی که اینجا دارد

(خواستم بگم هنوز هم اولین کسی که بعضی وبلاگها رو میخونه منم ولی نمیگم چرا )

 

سالها پیش این شعرو از نادر خوندم این اولین شعر بود و بی اغراق بهترین شعرش

 

مینویسم براتون که شما هم خون دماغ نشین یه وقت

پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال

یک شب ترا ز مرمر شعر آفریده ام

تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشم سیه را خریده ام

 

بر قامتت که وسوسه ی شستشو دروست

پاشیده ام شراب کف آلود ماه را

تا از گزند چشم بدت ایمینی دهم

دزدیده ام زچشم حسودان نگاه را

 

تا پیچ و تاب قد ترا دلنشین کنم

دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام

از هر زنی تراش تنی وام کرده ام

از هر قدی کرشمه ی رقصی ربوده ام

 

اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد

در پبش پای خویش به خاکم فکنده ای

مست از می غروری و دور از غم منی

گویی دل از کسی که ترا ساخت کنده ای؟

 

هشدار زانکه در پس این پرده ی نیاز

آن بت تراش بولهوس چشم بسته ام

یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند !

بینند سایه ها که ترا هم شکسته ام

که ترا هم شکسته ام

ترا هم...

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط زوربا |